(1)

گزارش اندوه!

فصل باران بود و سُرسُر باد بهار برگهای سرخ، سبز و سپید باغ را نوازش میکرد، روز رویش گل میخک بود و شب میترای مهتابی. حالا روزگار واژگون شده  و پاییز صفای صمیمیت باغ را سترون کرده است. این در حالیست که فرشتۀ فرخندگی از دیار دل های مان کوچیده و هیولای زشتی بر ملک مراد ما حکمروایی می کند. با این همه، آیا یک طبیب میتواند زیر فرمان این زشتی زندگی کند؟

اگر آری، پس بی گمان سرنوشت خود و مردمش را با مصیبتی بی درمان پیوند داده است. در فرجام،" از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست."

 (2)

آيينه و آسايش

ما در مقطعي داكتر می شويم كه آسمان می شرمد سقف زمين باشد، تاريخ با همان تاريكي اش تكرار ميشود، خفاشها در روز ميرقصند، خورشيد پشت ابرهاي بغض پنهان است، الفباي "آزادي" منسوخ گرديده و بزرگترين درد انسانها فقر، فساد و فرسودگي اجتماعيست.

بدون ترديد همين درد انسانهاست كه آسمان، تاريخ، خفاش، خورشيد و آزادي را به اين سرنوشت روبرو کرده است! و اما من طبيب از جانب پرودگارم مأمورم كه همين سازه هاي درد انسانها را دريافته و درمان کنم.  از خداوند بزرگ كاميابي ميطلبم!

 (3)

 پريشانتر ازهميشه...

در روزگاری که هیچ، هیچ، هیچیم بسیار اندوه بار است که چنین مینویسم...

اما، صدای دهل و سرنای بد اندیشان این جبر مضاعف را نیز بر ما تحمیل کرده است.

آه!... و...

هنگامه ای كه پندار پريشانتر از هميشه در پرتگاه "من و تو" پراگنده باشد؛ وقتي كه احساس خوابيده تر از هميشه، تكانه و تقلاي براي زندگي هدفمند نداشته باشد؛ چه وقت ميتواند دليرانه بايستد و براي من، براي تو، براي او؛ ارزشهاي انساني را فرياد كند؟

"كسي كه در بازداشتگاه فكرفرسوده اش اسير مانده و مردم را ستون ستون هزاره، ازبيك، تاجيك، پشتون، شيعه وسني... ببيند. كسي كه بزرگترين دغدغه اش "دانشگاه" نگفتن "پوهنتون" و "پوهنتون" نگفتن "دانشگاه" و "اكثريت و اقليت" باشد، چگونه  خواهد توانست به آدم، به آسايش و به آزادي بينديشد؟"*

آري! با اين همه نارسايي ها و دردها بر دوش ميرويم درمانگر ميشويم.

آيا هيچ كسي بر ما نحواهد خنديد؟ اگر نه، چرا؟

ستاره هاي آسمان و صدف هاي آب، قطعاً...

* از داکتر سياهسنگ

30 بهمن 1386